تبليغاتX
فرزند زندگی

فرزند زندگی

مهمان عزیز خوش آمدید

 
نوشته شده در یکشنبه 1390/07/17ساعت 18:33 توسط معصومه تقی زاده| |

 

خدایا...!

آن کس که صادقانه یادم می کند هر لحظه یادش کن...!

 

آن کس که عاشقانه یادم می کند بی بهانه یادش کن...!

نوشته شده در شنبه 1390/06/05ساعت 19:25 توسط معصومه تقی زاده| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1390/10/13ساعت 14:7 توسط معصومه تقی زاده| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1390/09/14ساعت 13:50 توسط معصومه تقی زاده| |

 

پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست با تمام وجود داد بزنم

                                                     به خاطر تو

بهش گفتم: به خاطر هیچ کس!

پرسید: به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه لم فریاد می زد.

                                                    به خاطر تو

با یک بغض غمگین گفتم: به خاطر هیچ چیز

ازش پرسیدم: تو به خاطر چی زنده هستی؟

در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود.

گفت:

      به خاطر کسی که به خاطر هیچ چیز زنده است.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25ساعت 19:44 توسط معصومه تقی زاده| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1390/08/24ساعت 14:32 توسط معصومه تقی زاده| |

 

فقط اوست که می داند

فقط اوست که می تواند

فقط اوست که می بیند

فقط اوست که می شنود

فقط اوست که می بخشد

فقط اوست که مهربان است

فقط اوست که بزرگ است

فقط اوست که عزیز است

فقط اوست که صبور است

وفقط اوست که می ماند

پس........

نوشته شده در جمعه 1390/08/06ساعت 14:45 توسط معصومه تقی زاده| |

 

یاد دارم در غروبی سرد،سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد،داد می زد

 

کهنه قالی می خریم،دسته دوم جنس عالی می خریم،کاسه وظرف

 

سفالی می خریم،گر نداری کوزه خالی می خریم...

 

اشک در چشمان بابا حلقه بست،عاقبت آهی کشید بغضش

 

شکست،اول ماه است ونان در سفره نیست،ای خدا شکرت

 

 ولی این زندگیست؟

 

بوی نان تازه هوشش برده بود، اتفاقا مادرم هم روزه بود،

  خواهرم بی روسری  بیرون دوید، گفت: آقا سفره خالی     

 می خرید؟؟؟

                           ********************

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت؟

 

گفت:جایی که میری مردمی داره که می شکننت، نکنه غصه

 

 بخوری

 

من همه جا باهاتم، تو تنها نیستی، تو کوله بارت عشق میذارم

 

 که بگذری،

 

، قلب میذارم که جا بدی، اشک میذارم که همراهیت کنه و مرگ

 

که بدونی برمیگردی پیشم

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/05ساعت 18:33 توسط معصومه تقی زاده| |

 

آرزوم بود که قلب تو سرایم باشد

هرچه خوبی و خوشی هست برایم باشد

آرزوم بود که دست تو پناهم میشد

برق نورانی چشمت شبا،ماهم میشد

آرزوم بود که هر لحظه کنارم بودی

مردم از دست خزون کاش بهارم بودی

دلبرم کاشکی این فاصله ها کم میشد

لحظه ی دیدنت هر روز فراهم میشد

مثل یک غنچه ی گل کاش دلم می رویید

دست پر مهر تو آروم دلم رو می چید

کاش روزی دل توی دلت جا میشد

واژه های(من)و(تو)جمع ما میشد

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/07/18ساعت 17:47 توسط معصومه تقی زاده| |

کاش همیشه کوچیک بودیم!

وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود،

ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگ می شیم،

کاش کوچیک می موندیم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن.

نه حالا که بزرگ شدیم حرف می زنیم اما کسی نمی فهمه.

نوشته شده در یکشنبه 1390/07/17ساعت 19:23 توسط معصومه تقی زاده| |